***کی میگه ما پیش خدا نمیریم***
روزهای خوب
آیا تا کنون هیچ شی را عاشقانه نگریسته ای؟ rap98๑۩۞۩๑rap98 شاید بگویی آری، چرا که نمی دانی که نگریستن عاشقانه به یک شی یعنی چه. شاید با شهوت به اشیا نگاه کرده ای ، این چیز دیگری است . کاملا فرق دارد، درست نقطه مقابل آن است. نخست ... سعی کن تفاوت را درک کنی. چهره ای زیبا ، بدنی زیبا ، تو به آن نگاه می کنی و احساس می کنی که عاشقانه به آن می نگری ولی چرا به آن نگاه می کنی ؟ آیا مایلی از آن چیزی به دست آوری؟ آن عشق نیست و شهوت است. آیا می خواهی از آن بهره بکشی؟ آن گاه شهوت است و عشق نیست. آن هنگام در واقع ، تو فکر می کنی که چگونه از آن استفاده ببری ، چگونه آن را تصاحب کنی، چگونه از آن بدن وسیله ای بسازی برای خوشوقتی خودت. شهوت یعنی : چگونه از چیزی برای خوشوقتی خودت استفاده کنی و عشق یعنی ، خوشوقتی تو ابدا مطرح نیست . در واقع ، شهوت یعنی چگونه چیزی به دست آوری و عشق یعنی چگونه چیزی ببخشی. این دو درست نقطه مقابل هم هستند. اگر چهره ای زیبا ببینی و به آن عشق احساس کنی، احساس بی درنگ تو در آگاهی ات این خواهد بود که چگونه می توانی این چهره را خشنود کنی ، چگونه این مرد یا این زن را خوشحال کنی . در این جا خودت اهمیتی نداری. در عشق دیگری مهم است اما در شهوت مهم تو هستی . در شهوت تو فکر می کنی دیگری را وسیله خوشحالی خودت قرار دهی ، در عشق فکر می کنی که خودت چگونه وسیله شوی . عشق تسلیم است و شهوت یک تهاجم . تو حتی در شهوت نیز از عشق سخن می گویی . پس فریب نخور !!!!!!!!! به درون بنگر ، آن گاه به این ادراک خواهی رسید که در زندگی حتی یک بار نیز به کسی یا چیزی عاشقانه نگاه نکرده ای . دومین تفاوتی که باید درک شود این است ... اگر عاشقانه به چیزی مادی یا بی جان نگاه کنی ، آن شی به یک شخص تبدیل می شود . اگر به آن عاشقانه نگاه کنی ، آن گاه عشق تو کلیدی می شود تا هر چیزی را به شخص تبدیل سازد . اگر به یک درخت عاشقانه بنگری ، درخت یک شخص می گردد . هر گاه عاشقانه به چیزی نگاه کنی ، آن چیز یک شخص می شود و برعکس . هر گاه با چشمانی شهوانی به شخصی نگاه کنی ، آن شخص به یک شی تبدیل می شود . برای همین است که چشمان شهوانی دافعه دارند . چرا که هیچ کس نمی خواهد شی شود . وقتی به همسرت با چشمان شهوانی می نگری او احساس ازردگی می کند . در واقع تو چه می کنی ؟ تو یک شخص را ، یک شخص زنده را به وسیله ای بی جان تغییر می دهی . تو می پنداری که چگونه استفاده کنی و آن شخص کشته می شود . چشمان شهوانی دافعه دارند و زشت هستند . وقتی با عشق به کسی نگاه کنی ، او والا می گردد . یگانه می گردد . ناگهان او یک شخص می شود . یک شخص را نمی توان با دیگری جایگزین کرد ولی یک اشیا را می توان جایگزین کرد . یک شی قابل جایگزینی است ولی یک شخص جایگزینی ندارد . او یکتا و یگانه است . عشق همه چیز را یگانه می کند . به همین سبب تو بدون عشق ، هرگز احساس نمی کنی که شخص هستی . تا زمانی که کسی عمیقا دوستت ندارد ، هرگز احساس نخواهی کرد که موجودی یگانه هستی و به راحتی می توان تو را تغییر داد و جایگزین کرد . در رابطه شهوانی ، همه چیز شی هست و این غیر انسانی ترین کارهایی است که انسان می تواند انجام دهد : تبدیل شخصی به شی . وقتی عاشقانه می نگری ، خودت را فراموش کن . خودت را کاملا فراموش کن . برای امتحان یه یک گل نگاه کن و خودت را به تمامی از یاد ببر . بگذار گل باشد و خودت کاملا غایب باشی . گل را احساس کن ، آن گاه عشقی عمیق از آگاهی تو به سمت گل روانه می گردد . تو به وجد می آیی و آن گل ، یک شخص می گردد . به موضوع دیگری نپرداز . با یک گل سرخ یا با چهره معشوقت باقی بمان . تنها با قلبت بمان . با این احساس که چه کنم تا معشوق شادتر و معشوق تر باشد ؟ و وقتی چنین باشد ، تو غایب خواهی بود ، هرگز به خودت توجه نخواهی کرد . وقتی به خودت توجه نداری ، خالی می گردی ، فضایی درونت آفریده می شود . وقتی ذهنت کاملا به دیگری متوجه می گردد ، آن گاه درونت خلا ایجاد می شود . با معشوق ، انسان به تمامی ناتوان می گردد ، این را به یاد بسپار . هر گاه عاشق کسی باشی ، احساس عجز کامل می کنی . درد عشق همین است : فرد نمی تواند احساس کند که چه بکند . او مایل است همه کار بکند ، می خواهد تمامی کائنات را به معشوق ببخشد ، ولی چه می تواند بکند ؟ تو تهی هستی و به همین سبب عشق به یک مراقبه عمیق تبدیل می گردد . در حقیقت، اگر کسی را دوست داشته باشی ، به هیچ مراقبه دیگری نیازی نیست ولی چون در واقع کسی عاشق نیست ، به 112 تکنیک نیاز دارد و حتی شاید این ها هم کافی نباشد . خود عشق بزرگ ترین تکنیک است ولی عشق مشکل است و حتی ناممکن . عشق یعنی خود را آگاهانه رها کردن و در همان مکان ، جایی که نفس تو وجود داشته ، دیگری را جای دادن . جایگزینی خودت با دیگری یعنی عشق . گویی که اینک تو نیستی و فقط دیگری هست. سارتر می گوید که دیگری جهنم است و حق با اوست . او درست می گوید زیرا که دیگری فقط برای تو جهنم می آفریند ولی همچنین او اشتباه می کند ، زیرا اگر دیگری بتواند جهنم باشد ، می تواند بهشت هم باشد ، کافی است با عشق نگاه کنیم . هر زن و شوهر برای یکدیگر جهنم می سازند زیرا هر یک می کوشد تا دیگری را تصاحب کند . غافل از اینکه تنها تصاحب اشیا ممکن است ، نه تصاحب اشخاص ! اگر عاشق باشی ، حتی نگاه خیره بسیار زیباست ، زیرا خیره شدن تو ، او را یک شی نمی سازد . آن گاه می توانی مستقیم به چشمان او نگاه کنی . آن گاه می توانی عمیقا وارد چشمان دیگری شوی . تو او را به یک شی تبدیل نمی کنی ، بلکه نگاه تو از راه عشق ، از او یک شخص می سازد. برای همین است که تنها نگاه خیره عاشقان زیباست و گرنه خیره نگریستن زشت است. هرگاه شخصی را به یک شی تبدیل کنی ، عملی غیراخلاقی مرتکب شده ای ولی اگر سرشار از عشق باشی ، در آن لحظه سرشار از عشق ، این پدیده ، این برکت با هر موضوعی روی خواهد داد و تو زندگی می بخشی. هنگامی که معشوق به تصاحب در آید، عشق رفته است. آن گاه معشوق تنها یک شی خواهد بود. می توانی از او استفاده کنی، ولی برکات هرگز برنمی گردند، زیرا آن برکات فقط زمانی می آمدند که او یک انسان بود، دیگری آفریده شده بود، شخص را در دیگری آفریده بودی و دیگری نیز، شخص را در تو آفریده بود. هیچ کدام شی نبودید. هر دو ذهنیت هایی بودید که با هم تلاقی کرده بودند دو انسان که ملاقات کرده اند ، نه یک انسان و یک شی. اگر بدانی که تو نیستی و آگاهی ات با عشقی عمیق به سوی دیگری حرکت کرده باشد به درختان ، به آسمان ، به ستارگان ، به هر کس ، وقتی که تمام آگاهی ات تو را ترک گفته و به سوی دیگری رفته باشد در آن غیبت نفس ، برکات نازل می شوند. کریسمس كريسمس در فرهنگ ايراني سابقه ي تاريخي: در كنار خيابان Queen Victoria Street بازسازي شد. چقدر سخته که تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و بجاش یه زخم به قلبت هدیه داد زل بزنی و بجای اینکه لبریز از کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز دوستش داری چقدر سخته دلت بخواد سرت باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی، تا نفهمه که هنوز هم دوستش داری چقدر سخته گل آرزوهاتو،تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیره لب بگی گل من باغچه نو مبارک نام:رضا نام خانوادگی:نظری متولد:بهمن 1364 لقب:پیشرو ساکن تهران رضا نظری یا همون رضا پیشرو از سال80شروع به رپ خواندن می کنه وکارش رو با لقب3pacشروع می کنه. خیلی از سایت های مزخرف برای جمع کردن افراد وجالب کردن مطالب خیلی بلف می زنن ودروغ می نویسند که رضا چه جوری متولد شده که نمی دونم چی باید اسمشون گذاشت رضا هم مثل همه از پدر ومادرش متولد شده پس به شایعه ی وچرندیات توجه نکنید....پدررضا خیلی زود فوت می کنه و رضا اصلا اون رو یادش نمیاد. رضا تو ۲ سالگی مادرش با مردی ازدواج میکنه که پسری که به دنیا میاد علی داداش کوچیک رضا و ناتنیش میشه. بابای ناتنیش به خاطر سرطان خون سال ۷۶ از دنیا میره که مامانش مجبور میشه خونه رو بفروشه و به نظام آباد منتقل کنه. زمان فقط سروش تو گرگان هژیر و شایان تو تهران رپ میکردن و ابلیس چند ماهی بوده که تو مشهد ...) اول رضا میره سراغ شایان و هژیر که بتونه با کمک اونا آهنگ بخونه که شایان و هژیر قبول نمیکنن و رضا با ابلیس که تازه اومده بوده تهران آشنا میشه وبا اون یه ترک با کیفیت خیلی پایین و شعر خیلی ضعیف مشترکا بیرون میدن . سال ۸۱ رضا کنار میزنه از رپ و دوباره میره سر کار تا سال ۸۲ که دوباره سر یه کل کلایی با دوستاش وارد رپ میشه و شروع به کار جدی کردن میکنه. با بچه های ۰۲۱ آشنا میشه و قاطی اینا میشه و چند تا آهنگ با شعرهای بهتر و برای اولین بار تو استادیو میخونه.ولی جایی پخش نمیکنه.درست در همون زمان امزیپر وزد بازی هم واردکار شدن. هفته که میبینه شعرهایی که نوشته قشنگ شده و داره یه تغییراتی تو کاراش میده با مشورت سروش هیچکس اسم پیشرو رو انتخاب میکنه. (وبقیه میگفتن با کارای ضعیف اسم 3pac اسم 2pac رو خراب مکنی) میکنه و آلبومی ۱۰ ترک به نام واقعیت به بیرون میده که توش از هیچکس و تتلو و تهی و ابلیس کمک میگیره. میشه که سروش . تیغه و چند نفر دیگه رو واسه کارای این آلبوم معرفی میکنه که ۱ ترک از تیغه و ۳ ترک دیگه با حضور رضا و دوستاش ( مهدی قاتل - اس بی و .. ) به همراه این آلبوم بیرون میاد و کامل تو سطح تهران پخش میشه.ولی رضا اسم آلبوم واقعیت رو از بین نمیبره و کارای جدیدشو به نام ترک هایی از اون آلبوم ( واقعیت ) بیرون میده. آهنگای جدید با همون اعضای آلبوم ۱۴ ترک ۰۲۱ شد که ۱۵ ترک دیگه هم به آلبومش اضافه کرد و آلبومش رو تمام کرد ولی به صورت یکه آلبوم رو بیرون نداد و تک تک آهنگهارو بیرون میداد که یکی از دلایل معروفیتش هم همین بود. امید داداش کوچیکش خوانده و>> از همتون بیزارم <<برای کسای که وقتی خواست رپ بخونه محلش نذاشتن و >>دیوونه<< با کمک هیچ کس .و>> برای رپ <<با کمک تتلو.و >> برو جلو <<باز با همراهی هیچ کس وبالاخره جهنم ساکت. فقط می تونم بگم نابرده رنج گنج میسر نمی شود.... ( به نظر من قشنگ ترين تكست پيشرو مال اين آهنگه ) ُSave Target As rap98๑۩۞۩๑rap98 پشت مه Lyrics جای ما Lyrics ُSave Target As rap98๑۩۞۩๑rap98 ميون کوچه هاي شب اون لحظه هاي بيدار گرم بوسه هاي ما تو اون شباي تبدار وقتيکه در هواي عشق بوديم هردو بيهوش اون نفسهامون براي هم گرم و لطيف و تن وش يادم تورا فراموش اون لحظه اي که در سکوت گرفتمت تو آغوش وقت خداحافظي مون تو اون غروب خاموش تموم لحظه لحظه هاش خوبو بده خاطره هاش يادم تورا فراموش آن روزها رفتند عشق يعني مستي وديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخوفتن تاسحر عشق يعني سجدا با چشمان ته عشق يعني مو به دار اويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني در فراغش سوختن عشق يعني قطعه شعري ناتمام عشق يعني بهترين حسن ختام وعشق يعني ........ عکس اختصاصی گفتی که امشب اومدم بهت بگم باید برم گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم باید برم برای تو فقط یه حرف ساده بود کاشکی میدیدی قلب من به زیر پات افتاده بود سفر همیشه قصه رفتنه و دلتنگیه به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه همیشه یک نفر میره آدم و تنها میزاره میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا میزاره The weather was frosty and cold. It was growing dark, and a heavy snow had begun to fall. It was Christmas Eve. A little girl wandered in the darkening streets. She wore ragged clothes, and she carried a bundle of matches in her hand. ©2007 Publications International, Ltd.
All day, the Little Match Girl had been trying to sell her matches. “A penny for a match!” she had called in a small, pitiful voice to shoppers on the streets. But the people just glanced at her and then hurried on their way. Now it was almost night. The poor girl had not sold a single match.
As she walked along, the Little Match Girl grew very cold. She wore only an old, thin pair of slippers. She had no socks, for she could not afford them. Suddenly, a voice bellowed, “Out of my way!” At that moment, she heard the thundering sound of horses’ hooves. She scurried across the street, barely managing to get out of the way of a large carriage pulled by two enormous horses. When she stopped to catch her breath, the Little Match Girl looked down at her feet. In fleeing the carriage and horses, she had lost her slippers. Now the Little Match Girl had no shoes at all. ©2007 Publications International, Ltd. The Little Match Girl wandered through the streets as the hour grew later and later. Up ahead, she saw a light shining through the window of one of the houses.
The Little Match Girl looked in the window and saw a table spread with a white tablecloth and set with candles and silver. On the table was a grand Christmas feast -- a fat goose stuffed with the traditional apples and nuts, cakes and pies of all sorts, puddings, and every imaginable fruit. The Little Match Girl had never beheld such a feast.
A family came into the room and sat down at the table. The little girl wished that she could join the mother, father, and three young ones who were about to eat this beautiful Christmas dinner. How hungry she was! The Little Match Girl sighed and turned away, then continued down the street. Soon she saw a light shining from the window of another house. ©2007 Publications International, Ltd. This time when she looked inside, the Little Match Girl saw an extraordinarily lovely Christmas tree. There was a gold star at the top, and candles flickered on the branches. Gaily wrapped packages were piled beneath the tree. While the Little Match Girl watched, a group of joyous girls and boys entered the room. They clapped their hands with delight when they saw the tree and all the presents. How the Little Match Girl wished she could have laughed and played with the children around the Christmas tree! As she turned away from the window, the Little Match Girl heard singing from a group of carolers nearby: Silent night, holy night, All is calm, all is bright. . . .
The Little Match Girl thought the music so beautiful that she followed the carolers down the street listening to their song:
‘Round yon Virgin Mother and Child, Holy Infant so tender and mild. Sleep in heavenly peace, Sleep in heavenly peace. ©2007 Publications International, Ltd. When they finished singing, the carolers were invited to come inside a brightly lit kitchen. Standing near the door, the Little Match Girl could smell bread baking inside. Once again, she was all alone. Now it was growing late, and the Little Match Girl was very cold. To keep warm, she decided to light one of her matches.
She struck the match, and the light flared. In the bright glow of the match, she imagined herself sitting at a table eating a Christmas feast just like the one she had seen through the lighted window. The Little Match Girl was eating Christmas goose, with pudding and fruit and cake and pie. How warm and full and happy she was!
Just then, the match went out. The bright light was gone, and the Little Match Girl was alone again in the dark. She shivered with cold. ©2007 Publications International, Ltd.
The Little Match Girl decided to light a second match to try to get warm again. She struck the match, and once more a warm glow and bright light appeared. In the light from this match, she saw herself with the boys and girls around the Christmas tree. She was about to open a Christmas gift wrapped in red paper and tied with a gold ribbon. She was anxious to see what might be inside.
Just then, the match burned out. Suddenly, everything was dark, and again the Little Match Girl was cold and alone. Except for the light from streetlamps, the night was utterly dark, and the Little Match Girl grew so cold that she decided to light the entire bundle of matches.
When she struck all her matches, the whole world suddenly seemed to light up. Stars shot down from the sky. The Little Match Girl felt warm and wonderful. As she looked around, the Little Match Girl had an amazing vision. She saw an angel dressed all in white. The angel was smiling and coming toward her with outstretched arms. ©2007 Publications International, Ltd.
The angel picked the Little Match Girl up in her arms and smiled upon the small face. The angel started to walk, carrying the Little Match Girl. “Where are we going?” asked the girl. “I am taking you to a place where you will never be cold,” the angel replied as they rose slowly into the night sky. “It is a place always filled with light and warmth. We will go where there are only laughter and smiles, and where you will never be hungry again.” ©2007 Publications International, Ltd.
The next morning, those who emerged from their houses saw the bundle of burnt matches lying in the snow. They wondered what had happened. What they could not know was that the Little Match Girl had gone to a place where she would always be warm and loved and happy -- so happy that every single day would seem just like Christmas! The Little Match Girl finally found her way “home.” In that same home, The Littlest Angel experiences many ups and downs that ultimately teach her to grow. Continue to the next page to read our final inspirational story -- 'The Littlest Angel.' next كريسمس سالروز تولد پيامبر رحمت حضرت مسيح /ع/ و اغاز سال نو ميلادي و تولد زرتشت بزرگ پيامبر ايران بر همه پيروان راستين اديان الهي مبارك باد 

![]()


سن ۱۴ سالگی: تازه توی اين سن ، هر رو از بر تشخيص ميدن! (اول بدبختی!)
سن ۱۵ سالگی: ياد می گيرن که توی خيابون به مردم نگاه کنن! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد!
سن ۱۶ سالگی: توی اين سن اصولا“ راه نميرن ، تکنو می زنن! ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنيس هم گيتار می زنن!
سن ۱۷ سالگی: يه کمی مثلا آدم مي شن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند می خونن! (يادش به خير ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن!)
سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بينن ، تا پس فردا عاشقش مي شن! ... آخ آخ! آهنگهای داريوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه!
سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تيز ميشن ، ابی گوش ميدن!
سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ... ستار گوش ميدن که نفهمن چی شده!
سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چيزی غير از اين بچه بازيها می بينن! (مثلا عاقل ميشن!)
سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال يه آدم حسابی می گردن!
سن ۲۳ سالگی: يکی رو پيدا می کنن! اما مرموز مي شن! (ديدشون عوض ميشه!)
سن ۲۴ سالگی: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت!
سن ۲۵ سالگی: عشق سيخی چند؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نيست!
سن ۲۶ سالگی: اين يکی ديگه همونيه که همه ء عمر می خواستم! ... افتخار ميدين غلامتون بشم؟!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نميومدم!!!
خصوصيات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی ...
سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاری و رنگ آميزی و ...!)
سن ۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!
سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ... بهشون بی وفايی شده! ... (کوران حوادث!)
سن ۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!
سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون يه آدم به تمام معناست!
سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلی می گيره! می دونم!
سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)
سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن!
سن ۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چيزایی که نرسيديم برسونه!
سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!
سن ۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نميومدی!!![]()

ميتراييسم يا مهرپرستي يكي از آيين هاي مذهبي ايران قديم بود و مهمترين جشن آن (يلدا) تولد مهر در اولين شب زمستان (درازترين شب سال) برگزار مي شد.
با برقراري آيين زرتشت گرچه در متون مذهبي از مهر به عنوان يكي از ايزدان (فرشتگان) ياد مي شد ولي ميتراييسم اهميت خود را در ايران به عنوان يك مذهب مستقل از دست داد. بعدها طرفدارانش دوباره آن را در منطقه فريفته ي آسياي صغير احياء كردند.
متعاقب جهانگشايي هاي امپراطوري رم در سده ي اول قبل از ميلاد اين آيين توسط اسيران جنگي به رم رفت و به تدريج در آن جا ريشه دوانيد و در سده ي نخستين بعد از ميلاد گسترش يافت و علاوه بر برخي از امپراطوران، طرفداران زيادي بين تجار و لشكريان پيدا كرد به طوري كه در آغاز سده ي چهارم بيش از 300 معبد ميترايي «مهرابه» در ايتاليا وجود داشت و قاطبه ي مردم شب يلدا را جشن مي گرفتند.
در ضمن، اين آيين توسط لژيونرهاي رومي به مناطق تحت نفوذ امپراطوري از جمله آلمان، اتريش و انگلستان انتقال يافت و مهرابه هاي متعددي در آن كشورها ساخته شد.
بقاياي يك مهرابه در سال 1954 هنگام بازسازي در زير Walbrook House لندن كشف و پس از مدتي
امپراطور كنستانتين اول - كه به نام پدر كليسا مشهور است و سال ها بعد پايتخت روم شرقي را بنا كرد و به نام خود قسطنطنيه ناميد - در سال 312 ايتاليا و رم را تسخير و به خاطر علاقه اش به دين مسيح در سال 313 فرماني را در ميلان براي آزادي و برابري مذاهب صادر كرد. سپس براي جلوگيري از نفوذ و شيوع آيين ميترا و برپايي جشن يلدا در امپراطوري رم دستو ر داد كه چون مسيحيان نيز حضرت عيسي را مظهر نور مي دانند يلدا را به عنوان روز تولد مسيح جشن بگيرند.
اين موضوع را مسيحيان متعصب نپذيرفتند زيرا آن ها برپايي جشن تولد و به خصوص يلدا را جزء آيين كافران و مشركان Pagans مي دانستند. از پيروان اين گروه هنوز هم طرفداران بخشي از كليساي ارتدكس و از جمله ارامنه كريسمس روز 25 دسامبر را جشن نمي گيرند.
در ضمن روز مذهبي هفته از روز شنبه Sabbath كه يادآور آيين يهود بود به روز يكشنبه Sunday (مهرشيد - روز مهر) تغيير داده شد و به اين ترتيب آخرين رشته اي را هم كه بين دو مذهب مسيح و موسي وجود داشت از بين بردند. ![]()

![]()
![]()

![]()



رضا تا ۱۰ سالگی با مامانش و بابای ناتنیشو علی داداش کوچترش تو هفت حوض نارمک زندگی میکردن تا وقتی که
سال بعدش به خاطر فوت پدر خونه رضا ترک تحصیل میکنه و میره تو بازار برای کار.
سال ۷۹ هم علی به دنبال رضا درسو ول میکنه و میره کلاس های آرایشگری که شاید بتونه به کمک عموش بره دبی آرایشگر بشه.
رضا سال ۸۰ با کارای زیرزمینی رپ آشنا میشه و کم کم خوشش میاد ومیره دنبال کسایی که دارن اینکارارو میکنن ( اون
سال ۸۳ یه ۶ تا ترک (با آهنگهای که از رپ خون های خارج بود ولی شعرش از خودش )بیرون می ده که فقط بین دوستاش پخش میکنه.( این ۶ تا ترک تو خونه با میکروفون عادی ضبط شده بود )
سال ۸۴ رضا موضوع های بهتری واسه خوندن گیر میاره و شروع به نوشتن شعرهای بهتر و قوی میکنه بعد از چند وقت
آخرای سال ۸۴ رضا به فکر کارا و موضوع های نو و اسم جدید میشه و اول اسم رضا کینگ رو انتخاب میکنه ولی بعد از ۴
تمام فروردین و اردیبهشت سال ۸۵ رو رضا شب تا صبح روی شعر و آهنگای جدید و موضوع های بهتر و وضبط کاراش کار
قبل از پخش کامل آلبوم به صورت دست به دست با پیشنهاد سروش اسم آلبوم به آلبوم ۰۲۱ تغییر میکنه و ۱۴ ترک
بعد از مدتی که با تتلو کارای آر اند بی و رپ بیرون دادن که سبک جدیدی بود و آهنگهای زود پخش شد شروع به دادن
بالاخره تو آبان سال ۸۵ به فکر جمع کردن آلبومی جدید شد که به تازگی پخش شده و اسم آلبومم با کمک سروش هیچکس (جهنم ساکت) انتخاب شد.
آلبوم جدید رضا7ترک که یکیش به نام >>پدر <<که برای پدر واقعیش خوانده باهمراهی تتلو یکیش به نام هدیه که برای ![]()
آهنگ نيلوفر
************
هر وقت به یه شاخه نیلوفر آبی نگاه میکنم یاد تو میوفتم عزیزم میدونی هنوزم خراب اون شبام.
خیلی دوست داشتم که دستای تو همیشه مال من باشه
اما بدون تو شبا فقط میکردم دائما ناله
می خوام بشینمو گریه کنم ولیکن فایده نداره
چون اینو می دونم که با تو بودن یه رویای محاله .
--------------------------
من مردم این روزا یجورایی تو اون دنیام
وقتی عصبی میشم وای میستم تورو شما
مثل روز هایی که بهم دروغ می گفتی با چشات
تا آخرین باری که دیدمت دم دانشگات
من هنوز یادمه تو رو می دیدم دمه کتابخونه
ورقه کتابا خیس بود اون اشکه چشام بودش
من همه ی ناراحتیام بود از دله آرومت
چون می دونستم زندگی بی تو هر دقه کابوسه
هر دیقه خاموشه شمع قشنگ وسط سفره
تو چیزی واسم نذاشتی جز یه دست خط مرده
کاری کردی که همه عقده هام تو عربده گم شه
تو کارم هم نمی تونم کنم یه حرکت خوشگل
از رگ خشک من معلومه خونی نیست تو بدنم
این یه بار هم فقط با اشک های خیسم خوندم ازت
من از همه ی بهار های زندگی موندم عقب
اوووو این روزا مسیره ، زندگیم مثل ذوزنقست
-------------------------
خیلی دوست داشتم که دستای تو همیشه مال من باشه
اما بدون تو شبا فقط میکردم دائما ناله
می خوام بشینمو گریه کنم ولیکن فایده نداره
چون اینو می دونم که با تو بودن یه رویای محاله
------------------------------
انگار خدا واسه تو جبرییلو رو زمین فرستاده
که مامور این باشه بگه میام به استقبالت
چون من تا انتهای دنیا خیابون ها رو می دوم
میام اونهارو می کشم که چشم هاتو می دزدن
من توی تنهاییم فقط دارم اینجا یه چهار دیواری
زندگی هم شده عین فیلم های چارلی چاپلین
اينجا بارون چشام از دوریت یه جای تاریک بارید
نمی خواستم کسی بفهمه خانومی قاطی ما نیست
بیا بسازیم فصل عشق رو چون من از بازی خستم
خواستی عکست رو دیوار اتاق نقاشی کردم
فقط از دیدگاه من یه صحنه فراموش نمیشه
حتی صد ها روز دیگه... تو با دوتا دیگه بودی
که این مقایسه حتی رو ترازو نمی ره
بهم دروغ می گفتی که دل من آروم بگیره؟
وقتی چشام مثل چشم عقاب چشماتو می پایید
می گفت می خوای با دروغات تو یه زندان رو بسازی
---------------------------------
خیلی دوست داشتم که دستای تو همیشه مال من باشه
اما بدون تو شبا فقط میکردم دائما ناله
می خوام بشینمو گریه کنم ولیکن فایده نداره
چون اینو می دونم که با تو بودن یه رویای محاله ![]()

Download
4shared go 2 page
DownloadPage![]()

![]()


[رضا پیشرو]
تو عشقم بودی، هنوزم هستی عزیزم
اینو بدون بدون تو، هر شب اشک میریزم
هر شب اشک میریزم، هر شب اشک میریزم
بلاخره تموم میشه ریاضت و زجر، من و تو کنار همیم زیر نور شب
]
ستاره ها میسوزونن خاطرات بد، تولد دوباره ای رو میگیریم جشن
بلاخره تموم میشه ریاضت و زجر، من و تو کنار همیم زیر نور شب
ستاره ها میسوزونن خاطرات بد، تولد دوباره ای رو میگیریم جشن
آره
میخوام تو اتاقم تنها باشم، برو بیرون درم ببند
میخوام نوازش کنه صدای گیتار درد دلمو
منتظرم تموم بشمو پرواز مو ببینم
بازم لمس کنی نبینی دوباره بهم بگی نه
بی خیاله همه چی تو شهر پیادم
هر شب تو سیاه راهت باخت ثابت بد شده عادتم
خیلی بد تو حقارتم من از خودم شکایتم اینه
کیه میگه من تو شهر شیشه قانونی ندارم
پس بذار بازم ببارم، بشین همیشه کنارم
که تو طنین بهارم، ولی در حال فرارم
عزیزم بشنو صدایم، تو را میخواهم می خواهم
از این حالتم بیزارم، من ازدلهره بیدارم
شب و لرزه تو صدایم
با یه لحظه تو نگاهم خیره شو چشامو ببین
بدون خیلی بد حالم
ببین اگه صد سالم خیالت به سر دارم
بگی منو بسپارم به باد، تو رو دوست دارم
بلاخره تموم میشه ریاضت و زجر، من و تو کنار همیم زیر نور شب
ستاره ها میسوزونن خاطرات بد، تولد دوباره ای رو میگیریم جشن
بلاخره تموم میشه ریاضت و زجر، من و تو کنار همیم زیر نور شب
ستاره ها میسوزونن خاطرات بد، تولد دوباره ای رو میگیریم جشن
[قدرت]
به من میگفتن سگ یه عقده ای بیچاره
بودن و نبودنم واسه کسی فرقی نداره
نگو چه دپرسم مگه کسی به حالم می ناله
برو عشقمو بخر که اینه تنها راه چاره
منم تنها و پیاده تو سوار اسب پستت
منم مرد شب و جاده که پایانم خیلی تلخه
درختای بلند روزمو شب میکنن با سایه
گرفتار تو بودمو زخمی شدم با کنایه
آشنا شدی با وداع مرد همیشه پیاده
پاشو بغض صدای من تورو بندازه به یاد مرد همیشه دلداده
طرده نمیشه پیاده
چون آدمی نمی خوادش، فرشته ای نمیادش که اونو بده نجاتش
خاطرات مونده به یادش داره هی میدی عذابش
اینو بفهم از نگاهش
بیا بشنو فریادش
بیا اونو دریابش
بیا که بدون تو شدم تشنه ی نوازش...
[رضا پیشرو]
بلاخره تموم میشه ریاضت و زجر، من و تو کنار همیم زیر نور شب
ستاره ها میسوزونن خاطرات بد، تولد دوباره ای رو میگیریم جشن
بلاخره تموم میشه ریاضت و زجر، من و تو کنار همیم زیر نور شب
ستاره ها میسوزونن خاطرات بد، تولد دوباره ای رو میگیریم جشن
بلاخره تموم میشه ریاضت و زجر، من و تو کنار همیم زیر نور شب
ستاره ها میسوزونن خاطرات بد، تولد دوباره ای رو میگیریم جشن
بلاخره تموم میشه ریاضت و زجر، من و تو کنار همیم زیر نور شب
ستاره ها میسوزونن خاطرات بد، تولد دوباره ای رو میگیریم جشن
بلاخره تموم میشه ریاضت و زجر، من و تو کنار همیم زیر نور شب
ستاره ها میسوزونن خاطرات بد، تولد دوباره ای رو میگیریم جشن...![]()


تو واسه ادامه راه کرم شب تاب میخوای
باور نداری برو یه لپ تاپ بیار
تا من معادلتو در آرم از آسیا
از عراقیا بگو تو جنگ با اونا
میگن اونجا هستش اشباح زیاد
بگو کی رستم بود ، کی افراسیاب؟
راستی چیکار میکنی با اطرفیا؟
هنوز از اون دراتون سرما میاد؟
خونه های نقلی تون گرما میخواد؟
طبیعت تو نداره صفا زیاد !
تموم شده تراول پنجاهیات !
تو و دوا موندین و سنجاقی داغ!
ما هم اینجا با صدای قناریا
دلمون خوشه که داریم افکاری شاد
اما از نقاشیامون ابرا سیان !
حد اقل تو مثل گربه ی اشرافی باش !
گنج اینجاست پی حفاری باش
چون تو با من در میای و تنهاییات
غیر از این باشه باید صف وایستی باز
بری گوشی جایزه بگیری از صاایران !
منم تو دلم دارم دریایی صاف
که تو شب تا میکنم با هشت پائیها
تو محلمون دیدم دعوا زیاد
ما تو نظام آبادیم ، بچه اربابیم داش![]()


Download
4shared go 2 page
downloadpage![]()


![]()
![]()


![]()
![]()


![]()

:ادامه مطلب:![]()
![]()
sasa
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولک
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر
آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش
آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
ان روزها رفتند
آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من
آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد
چشمم به روي هرچه مي لغزيد
آنرا چو شير تازه مينوشيد
گويي ميان مردمکهايم
خرگوش نا آرام شادي بود
هر صبحدم با آفتاب پير
به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت
شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت
آن روزها رفتند
آن روزهاي برفي خاموش
کز پشت شيشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بيرون ، خيره ميگشتم
پاکيزه برف من ، چو کرکي نرم ،
آرام ميباريد
بر نردبام کهنه ي چوبي
بر رشته ي سست طناب رخت
بر گيسوان کاجهاي پير
و فکر مي کردم به فردا ، آه
فردا –
حجم سفيد ليز .
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز ميشد
و با ظهور سايه مغشوش او، در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها مي کرد در احساس سرد نور –
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهاي رنگي شيشه
… فردا
گرماي کرسي خواب آور بود
من تند و بي پروا
دور از نگاه مادرم خط هاي باطل را
از مشق هاي کهنه ي خود پاک مي کردم
چون برف مي خوابيد
در باغچه ميگشتم افسرده
در پاي گلدانهاي خشک ياس
گنجشک هاي مرده ام را خاک مي کردم
آن روزها رفتند
آن روزهاي جذبه و حيرت
آن روزهاي خواب و بيداري
آن روزهاي هر سايه رازي داشت
هر جعبه ي صندوقخانه سر بسته گنجي را نهان مي کرد
هر گوشه ، در سکوت ظهر ،
گويي جهاني بود
هر کس ز تاريکي نمي ترسيد
در چشمهايم قهرماني بود
آن روزها رفتند
آن روزهاي عيد
ان انتظار آفتاب و گل
آن رعشه هاي عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگس هاي صحرايي
که شهر را در آخرين صبح زمستاني
ديدار مي کردند
آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لکه هاي سبز
بازار در بوهاي سرگردان شناور بود
در بوي تند قهوه و ماهي
بازار در زير قدمها پهن ميشد ، کش مي آمد ، با تمام
لحظه هاي راه مي آميخت
و چرخ مي زد ، در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که ميرفت با سرعت به سوي حجم
هاي رنگي سيال
و باز مي آمد
با بسته هاي هديه با زنبيل هاي پر
بازار باران بود که ميريخت ، که ميريخت ،
که مي ريخت![]()
sasa
![]()
sasa![]()
:ادامه مطلب:![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()

:ادامه مطلب:![]()
'The Little Match Girl'

The dark, cold streets were not the best place for a little girl, especially on
Christmas Eve.
First, the poor Little Match Girl didn't sell any matches, then she lost her
only pair of slippers.
The Little Match Girl wished she could sit with the family and join in the feast.
The family invited the carolers inside while the Little Match Girl watched nearby.
The Little Match Girl imagined sitting at a table eating the best meal of her life. 
The Little Match Girl couldn't believe her eyes. A bright angel emerged
from the night sky.
The angel whisks the Little Match Girl off to a place where she will never be
cold or hungry again.
:ادامه مطلب:![]()
![http://khaltoor.com/azar87/cover/Rezaya%20Ft.%20Paradoner%20-%20Bishtar%20Misarfe%20[ShahRap.Com]%20-%20[Khaltoor.Com].jpg](http://khaltoor.com/azar87/cover/Rezaya%20Ft.%20Paradoner%20-%20Bishtar%20Misarfe%20[ShahRap.Com]%20-%20[Khaltoor.Com].jpg)
:ادامه مطلب:![]()

:ادامه مطلب:![]()

:ادامه مطلب:![]()

:ادامه مطلب:![]()

:ادامه مطلب:![]()

:ادامه مطلب:![]()

:ادامه مطلب:![]()
من پیشا پیش کریسمس رو به ارامنه عزیز تبریک میگم
![]()

![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |








